ياواحد
چقدر اون روزا خوش ميگذشت ، روزاي قبل ازدواج را ميگم .آزادورها،بدون هيچ
مسئوليتي! جاتون خالي ،روزايي که دانشگاه نداشتم ؛بعضي وقتها تاخود
عصر تخته گاز ميرفتم و خواب تمام اتفاقات روزاي هفته را ميديدم .البته غير
ازروزايي که بعد از تعطيلات امتحان داشتم . ولي در کل،انصافا آزاد بودم.
يادمه هيچ اردويي نبود که اسم من توي ليست متقاضي هاش نباشه ،
اول صف!البته از درسم نميزدم ؛چون خوشبختانه اردوها همشون وقتهاي
خاص ترم برگزارميشد .ديگه مسئولا ميدونستن که از اولين مشتري هاشون منم!
اما ،از وقتي که به اصطلاح ؛دم بخت شده بودم ، مثل اولا بهم نميچسبيد .
چون خيلي بايد مراقب رفتارام مي بودم، آخه مامان اينو ازم خواسته بود .
وگرنه من که اين چيزا حاليم نبود،اينقدر شيطوني ميکردم ،که شبا واقعا حس
کارگرهاي زحمتکش را داشتم.بالاخره يه روزي اون همه آزادي و شروشور بايد
تموم ميشد و من به قول مامانم خانوم ميشدم (؟!)
وقتي که ازدواج کردم خيلي شوق داشتم مثل همه جووناي ديگه .
قبل از ازدواج هميشه به جمله «شاهزاده سوار بر اسب » کلي ميخنديدم و
مسخره ميکردم .اما بعدش به اين پي بردم که ، آره بابا من هم همون احساس را
نسبت به شريک زندگي ام دارم .واقعا حس عالي بود.البته هنوزم هستا،ولي...
بعضي وقت ها نزديک هفت ،هشت ساعت ، پشت سر هم ،بدون اينکه متوجه
باشيم باهم حرف ميزديم .حالا اون روزاي اول گذشته و ما هم مثل همه آدمهاي
ديگه که قبل از ما ازدواج کرده بودند، بايد در مورد مسائل واقعي زندگي حرف
بزنيم . در مورد مشکلات و خلاصه به قول اون کارگردانه(؟) يک تکه نان .
ديگه اثري از اون شيطوني ها نيست ، ديگه بچگي و پشت مامان وبابا قايم
شدن، توي مشکلات، تموم شد .البته هنوزم متأسفانه مثل روزاي جاهليت زياد
ميخوابم ! ( آخ امان از درد بي درمون !)
بعضي وقت ها احساس ميکنم ديگه همه کس من شده همسرم و منم همه
کس اون .ديگه نميتونم با مامانم حرف بزنم ، به جز يه احوالپرسي حرفي باهاش
ندارم . اينطوريه ،که وقتي با تنها عضو خانواده ي دو نفرمون حرفم ميشه ،تنها
پناهي که دارم ؛ يه جانمازو يه قرآنه.
درست نميدونم !؟شايد علت اينکه آدما بعد از ازدواج بزرگ ميشن ،پخته ميشن و
يه جورايي تنها ،همينه .اينکه يه وقتايي ،تنها کسي که دارند؛ تا باهاش
حرفاشون را بزنند،فقط خداست.
اين جور وقتا به خودم ميگم شايد از هيچ راه ديگه اي نميشده يه بچه را به اين
راحتي و به اين عميقي از مادر و پدرش جدا کرد !! و آدمش کرد.(بکش نوش
جونت!) اصلا ،شايد به خاطر همين اسمشو گذاشتن «تأهل»
چون آدما را ازدواج، أهل (؟!) ميکنه .اهل جنگ ، دعوا ، توطئه و...(نترس بابا
شوخي کردم !)بگذريم...
روزايي که توي شوق انتخاب گم ميشيم ، اگه بدونيم يه روزي اين شوق جاشو
به يه منطق ميده که فقط با منطق ميشه هضمش کرد ،اون وقت برامون سخت
نيست که با منطق و البته قبل از اون با توکل تام ،پيش بريم . روزاي قشنگيه ! به
نظر من خيلي بيشتر از اون آزادي هاي بچگونه به آدم ميچسبه !
من يکي که حاضر نيستم حتي يه روزشو با همه اون روزا عوض کنم .
تجرد امتحانهاي عجيب و غريبي داره . هر وقتي براي خودش امتحان داره ها ، اما
به نظر من امتحانهاي دوران تجرد خيلي سخت تره . حالا يه نفر هست که هم
خودش وسيله امتحانه ، هم تو امتحان بهم ،تقلب ميده .
اما اون موقع ها که کسي بهم تقلب نميداد!!











