آن که با حق درآويخت ، خون خود بريخت . [نهج البلاغه]
امروز: پنجشنبه 7 شهريور 1387
   1   2   3      >

         ياجميل


امروز ازخيابوناي  شهر که عبورميکردم،


واقعا ذوق زده شده بودم. شاخه هاي شمشاد هر کدومشون،


يه عالمه برگاي خوشگل ريزوسبز داده بودند.                                                  


انگار که با يه مداد رنگي


سبزپررنگ خيلي ماهرانه کشيده شده بودند.


اما نه !!                                                                          



هيچ کس نميتونه اين همه زيبايي رو ،يه جا،


به تصوير بکشه!!            


واقعا زيبا بود .همون موقع داشتم باخودم فکر ميکردم که


چطوريه که بعضي از ما آدما سالها عمر ميکنيم ،


 


هر سال هم بهار با اين زيبايي فوق العاده


را ديده ايم ،اما بازهم...                                                                                                                                                                          


 


واقعا آيا ميشه انکار کرد؟     


                                                                      


آيا ميشه انسان عاقل و سالمي باشي ،


منصف و بي غرض باشي،                                                                        


حواست به دوروبرت باشه و بازم بتوني


اين همه نشونه را نديده بگيري؟


بازم بشيني و کتاب اثبات وجود خدا را بخوني!!


خداوند هر سال با دونه دونه ي شکوفه هاي درختاي سيب ، با هردونه ي برگاي سبز


شمشاداي خشک وزرد،با نسيم پرازعطرگلاي نيلوفروياس ،


خودشو اثبات ميکنه و آدما را به ياد روز بر انگيخته شدن ،بعد از پوسيده


شدنو، از بين رفتنشون مياندازه.


 


   خدايا! امسال و هر سال موقع تحويل سال ،بهمون ياد بده که بايد از چه


راهي بيايم که انتهاش فقط تو باشي ،فقط تو.



                                                                                                                                      


 


عيدتون يه عالمه مبارک!


            


 نوشته شده توسط سايه در دوشنبه 27/12/1386 و ساعت 6:23 صبح | نظرات ديگران()

                                                       يافاطر  


از وقتي که برگشتم به زادگاهم،گوشه گوشه ي شهرو رفتم و ديدم.


ََحس ميکنم همه چيزشو دوست دارم ، همه چيزشو،


حتي دعوا و مرافعه هاي توي کوچه و خيابوناشو !!(آخه مي فهمم چي بار هم ميکنند!)


هر هفته يکي دوبار همسرمو مجبور ميکنم منو ببره مسجداي خيابوناي


مختلف شهر ،نماز جماعت بخونيم.اين کار برام خيلي لذت بخشه.


 


اولين چيزي که بعد از اومدن، بيشتر از همه چيز نظرمو به خودش جلب کرد،


اتوبوس ها بود.وقتي براي اولين بار ديدم که بين دو قسمت


خانوما و آقايون صندلي گذاشتند،داشت گريه ام مي گرفت!


نه بابا ! فکر بد نکن،از جداشدن خانوما و آقايون که نه ،


راستش ياد اون وقتايي افتادم که مالزي ،سوار اتوبوس ميشديم!


زن و مرد ،درهم و برهم توي اتوبوس ،شونه به شونه ي همديگه ،


خلاصه طي طريق مي کردند!


نفرت انگيز ترين و بدترين لحظه هاي عمر من توي اتوبوساي کشور


اسلامي (؟!)مالزي گذشت. 


وقتي توي شهر رفت و آمد ميکنم،به همه چيز بادقت نگاه ميکنم،


                                             به همه چيز فکر ميکنم و مقايسه ميکنم.                                            


در کل من يکي که از غربت و نفس کشيدن توي هوايي که


بوي غريبي همه جاشو پر کرده فراريم .


 نوشته شده توسط سايه در جمعه 17/12/1386 و ساعت 3:50 عصر | نظرات ديگران()

ياکامل


چند روز پيش جاتون هزار بار خالي!!!داشتيم با دو فروند خواهر ،منزل مامانمونو ميتکونديم.


در طول کار ،چونه ي مبارک هم به کار بود.


يه بحث داغ بينمون در گرفته بود.من يه طرف بودم و اون دوتا طرف مقابل.


حالا شما بقيشو بخونين ،شايد من از اين غربت در بيامو شما با من هم عقيده باشين...


 بحث بر سر روابط خانوادگي بود . اينکه حالا بهتره يا قديما بهتر بوده.


من ميگفتم قديما ،شايد آدما جسماشون به هم نزديک بود و اکثرا پيش


همديگه زندگي ميکردند ،اما من قبول ندارم که اين نزديکي به خاطر دوست داشتن


بوده.خيلي هاشون از سر اجبارو پايبندي به سنت ها پيش هم ميموندند.


ميگفتم : توي اين دوره آدما شايد کمتر هم را ببينند ،


اما وقتايي که پيش همديگه هستند ؛


به بهترين شکل با هم ارتباط برقرار ميکنند.


اما خواهرام نظر منو قبول نداشتند ، ميگفتند:


اون روزا به هر بهانه اي که بود ،روابط خانوادگي محکمتر و صميمي تر بود.


اون روزا هر عروسي از ابتدا مادرشوهرشو مثل مادر خودش


ميدونست و هر کاري از دستش ميومد براش ميکرد.


اون روزا اينقدر سراي سالمندان و کودکستان زياد نبود !


همه با هم مثل خانواده هاي چهار نفره ي الان سر يه سفره مي نشستند؛


همه با هم شاد و با هم غمگين ميشدند ،


اينقدر زيراب زني حتي توي فاميل نزديک زياد نبود،


همه از همسايه هاشون خبر داشتند و خلاصه اسلامي ترو قشنگ تر بود.


ولي من ميگفتم:


اينکه روابط رسمي تر شده ،علتش بي عاطفگي و بي تفاوتي نيست ،


زندگي صنعتي خواه نا خواه ،آدما را مشغولتر ميکنه و روابطو محدودتر.


من اين زندگي را بيشتر دوست دارم ، چون آدما شعور اجتماعي بالاتري


دارند .اين خيلي از تعصبات و انتظارات بيجا کم ميکنه و....


خيلي بيشتر از اينا فک زديما اما ديگه نوبت شماست.


نظر شما چيه ؟؟


    


 


 نوشته شده توسط سايه در سه‏شنبه 7/12/1386 و ساعت 8:11 عصر | نظرات ديگران()

       يارئوف


 حتما از عکس هاي روبرو متوجه شديد که ،


 منظور از خانمان برانداز چيه.....


 خيلي بودند ،عکس ها را ميگم ،


 چون همينطور که ميدونيد خيليند آدمايي که خانمانشون برافتاده !


 وقتي ميخواستم بزارمشون توي صفحه ، يه عالمشونو حذف کردم .


 آخه همه وجود آدمو به لرزه در مي آوردند .


 دلم نميخواست چشم کسي به ذلتشون ، به بدبختيشون و به بي چارگيهاشون بيفته.


 حتي از روي هارد لب تاب هم پاکشون کردم .


 شايد به اين اميد بود که با پاک کردنشون از روي هارد بشه از روي زمين هم ...


 نه ! آخه چرا ؟! اونا براي يه لحظه خوش بودنه که خودشونو به اين فلاکت کشوندند!


 چرا از روي زمين خدا پاک بشن ؟!


 مگه خوش بودن جرمه؟!


 خودشون که قبول ندارند براي خوش بودن بوده! 


 خودشون ميگن : ميخواستيم يه لحظه کمتر اين دنياي کوفتي را درک کنيم.


 ميخواستيم بتونيم يه لحظه آروم بگيريم .


 ميخواستيم بتونيم فقط براي يه لحظه به فکر بدبختي ها و بي پولي هامون نباشيم .


 به فکر اجاره خونه و خرج زن و بچه نباشيم و....


 فقط براي يه لحظه آرامش ! نه بيشتر .به خدا به همون يه لحظشم راضي بوديم!


 پس اون بچه ها چي ؟! اونا چرا بي خانمان شدند؟!


 اونا که هنوز مثل شما بي غيرت نشدند ، که از غم خرج و مخارج رو به پوچي بيارند!


 اونا که هنوز نميدونند اجاره خونه چيه !


 اونا که آرامش را بايد از پدرا و مادراشون بخوان نه از اين زهره ماريهاي لعنتي !


 اونا چي ؟!


 آره بايد هم جوابي نداشته باشين !


 آخه خيلي از اين بچه ها ، مال خود شما هستند،


 خيلي هاشون از اون وقت که زبون باز نکرده بودند ،با اين بو مأنوس بودند و


 لالايي شون خرخرها و نعره هاي شما بي غيرتا بود.


 ميدونم! بعد از اينکه بي خانمان شدي ، بي غيرت هم شدي .


 بعد از اون بود که حاضر شدي بچه ات ،اوني که از گوشت و خون تو بود ،


 سر گرسنه زمين بذاره ؛ ولي تو اون کوفتي هات کم نشه.


 آره ! خوب ميدونم که تو اول ازدواجت چقدر زنتو دوست داشتي ، 


 عاشق و شيفتش بودي ‍،اگه توي پارک کسي چپ نگاش ميکرد ؛


 ميخواستي چشماشو از حدقه در بياري . تو بودي .


 ولي بعد اون يه لحظه آرامش کذايي بود ،


 که حاضر شدي به خاطر گرفتن پول ، زير دست و پاي کثيفت لهش کني .


 حاضر شدي اون وقتي که محتاج اون اکسير آرامشي ؛


 اون بره و به هر کس و ناکس رو بزنه ، تا توي بي غيرت به آرامش برسي.


 اف بر تو و غيرت تو . اف بر نامرديهاي ناتموم تو .


 براي همينه که دلم ميخواست از روي زمين پاک بشي.


 بکش ! اينقدر بکش ، اينقدر نو به نوشو تجربه کن ، تا به آرامش ابدي دست پيدا کني !!!


 اگه آمار و ارقام مستدل و انواع و اقسام و ... را در اين زمينه ميخواين بدونين يه سري به سايت زير بزنيد:


www.persianmed.ir


البته منم اتفاقي اين سايت را پيدا کردم. 


 نوشته شده توسط سايه در جمعه 23/9/1386 و ساعت 7:52 صبح | نظرات ديگران()

ياحبيب


يه خبر تازه خوندم.


گفته بود : ارتش آمريکا ميخوان توي مغز سربازهاشون يه تراشه الکترونيکي کار بزارن؛


که هر جا و هميشه بدونن اونها کجا هستن و چيکار ميکنن.


گفته بود : حتي در حالت خواب يا بيهوشي هم اين تراشه ميتونه ردشونو بگيره .


به اون بيچاره ها هم گفتن که: عزيزانم اصلا به خودتون نگراني راه ندينا !


اين کاري که ما ميخوايم بکنيم ،صرفا براي سلامتي شماست.


در حاليکه آقايون دکترشون گفتن که ؛ اين تراشه ،سرطان زاست و


 کاربردش تنها براي کنترل مغز انسان است.


تازه اروپا گفته که : به به چه فکر خوبي !


ما هم به صورت اجباري بايد اين تراشه را توي سر شهروندانمون کار بذاريم؛


که اگر هر کسي خواست حتي فکر توطئه را بکنه ،ما زودتر وارد عمل بشيم.


حتما به اونها هم ميگن : به جون خودتون ؛در جهت امنيت بيشتر شماست .


همين و بس ! باور کنين .


آخي ؛چقدر آزادي !؟


واي خفه شديم از اينهمه آزادي ! کمش کن آقا ،کمش کن...


تازه خودشون توي کتابها و روزنامه ها و مجلاتشون هم راه به راه ميگن :


اين همه آزادي جنسي هم در جهت منافع دولت هاست.


بالاخره وقتي يه ملتي توي حيوانيت غوطه ور باشن ؛


که سرشون نميشه بخوان به دولت مردهاش گير بدهند که !


 آره واقعا ! دقيقا همينه که گفتند،


مردم آمريکا ؛ بعد اين همه کشت و کشتارو جنايت و دزدي و ...


که دولتشون توي کشورهاي افغانستان و عراق داشته ؛


تازگي ها هر دفعه اي ميريزن توي خيابونا و ميگن :


ديگه بيشتر از اين جوونامونو به کشتن ندهيد !


گرفتي چي شد؟!


فقط جووناي مارو به کشتن ندين ؛


ديگه هر غلطي که ميخواين بکنين ؛ بکنين!!


بابا جل الخالق ! مگه آدميزاد اينهمه بي عاطفه و بي وجدان هم ميشه ؟!


خوب ديگه ؛ حالا که شده. شده ديگه ! مگه نميبيني؟!


براي همينه ميگم : ايران هر چي که هست ؛


به شما دروغگوها و خائن ها شرف داره.


دوستت دارم ، ايران


   


 نوشته شده توسط سايه در جمعه 16/9/1386 و ساعت 7:6 صبح | نظرات ديگران()
   1   2   3      >
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[11/5/1387- 5:4 ع] گل عفاف
[24/4/1387- 10:44 ع] دورنماي عمر!
[11/4/1387- 9:25 ص] باز هم حجاب!
[23/1/1387- 11:9 ص] زن ،اجتماع ،خود
[17/1/1387- 1:20 ع] يه ازدواج غم انگيز
[13/9/1386- 7:30 ص] اطاعت زن از شوهر(؟!)
[11/9/1386- 4:15 ع] تجرد و تأهل
[1/9/1386- 12:53 ع] شما هم موافقيد؟؟
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا